یادش بخیر...
یه روزگاری من هنرمندی بودم برا خودم...
این هنرمندی برا 1 سال و 4 ماه پیشه...
سر کلاس استاد فولادی...
من و چند تا از دخترا توی کلاس بودیم... استاد رست داد و ما داشتیم آتیش میسوزوندیم...
شکلکا رو کشیدم و عکس گرفتیم و کلی خندیدیم ... انقدر خندیدیم که متوجه نشدیم زمان رست تموم شده... و عکس رو هنوز پاک نکردیم...
استاد در رو هل داد که بیاد توی کلاس... به یکی از دخترا اشاره کردم تخته رو پاک کن... من پریدم پشت در و نذاشتم بیاد تو... حالا استاد هل بده من هل بده...
سر استاد بین در و دیوار گیر کرده بود و من هی در رو هل میدادم... دیدم یه دفعه صدای دادش در اومد...
منو بگی آب شدم از خجالت (البته به ظاهر) مرده بودم از خنده... پشت سر استاد هم صاحبان عکس اومدن کلاس...![]()
وای کلاس منفجر شد از خنده...![]()
بماند که 2 درس با این استاده داشتیم و من یکیش رو 19.5 شدم و اون یکی رو هم 18.5 شدم... بعله...اینم عکس هنرمندی من...

به یاد دوران چرت زندگیم...