+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 13:4 توسط ستــاره
|
به یاد دوران چرت زندگیم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خوش اومدیـــــــــــــد... با تبادل لینک موافق بودید خبر بدید... عزیزانی که حضور کمرنگی دارند از پیوند هام حذف میشن...
..................................
نمی دانم چه می خواهم خدايا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها